قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى
270
تاريخ نگارستان ( فارسى )
مطلق گشت اما نصرت امير داود و ابو بكر پروانه كه از اعيان امراى زمان بودند گاهى با صاحب مضايقه در بعضى امور مينمودند آخر صاحب باستصواب شمس الدين باباى طغراى و مشرف الدين محمود حاكم از آنجا او را بدرگاه خواسته بدستيارى او خصمانرا بعالم فنا رسانيد آخر ميانهء صاحب و شمس الدين بزيان رفته شرف الدين بقلعهء كاخ پناه برده و صاحب جمعى از امرا را بمحاصرهء آنجا فرستاد و او را بچنگ آوردند در حينيكه او را بدرگاه ميبردند بفرمودهء صاحب ويرا بقتل آورده و سر او را در توبره نهاده در قريهء جنوق كه خانهء حامل آنسر در آنجا بود نزول نموده توبره را بر ميخيكه در آنخانه بود درآويخت قضا را بعد از دو سال چون صاحب را در يكى از قلاع بقتل آوردند سرش را به همان قلعه فرستادند و در آنخانه بر همان ميخ درآويختند . [ 477 - وباى تبريز . ] 477 من البدايع مشهور است كه در عهد سلطان اويس آبادانى و جمعيت عالم بمرتبهء بود كه در شهور سنهء 771 احدى و سبعين و سبعمأة وباى مفرطى در تبريز سانح شده هرروز جمعى كثير مىمردند چنان كه در آنواقعهء هايله قريب سيصد هزار كس مردند و بعد از تسكين آن بلا معلوم نميشد كه كسى مرده يا نه . [ 478 - طاعون بصره . ] 478 و منها در تاريخ ابن جوزى مذكور است كه در شهور سنهء 64 اربع و ستين هجرى در بصره طاعون حارى روى نموده كه هيچكس آن نوع بلائى نديده و نشنيده بود اما آن بلا تا چهار روز كشيد روز اول هفتاد هزار كس فرو رفتند و روز دوم هفتاد و يكهزار روز سوم هفتاد هزار و نود نفر و روز چهارم يكنفر [ 479 - مردن سلطان اويس در جوانى . ] 479 حكايت سلطان اويس در جوانى درگذشت گويند در حينيكه قصد يورش نمودند در ربع رشيدى تبريز نزول فرموده بود در روز جمعه بيست و هفتم ربيع الاول سنهء 766 ست و ستين و سبعمأة به زحمت صداع مبتلا گشته فى الحال آغاز وصيت كرده سه ماه پيشتر از آنمرگ خود را گمان برده كفن و تابوت حاضر ساخته بود و در سحر شب سهشنبهء جمادى الاولى بعالم بقا شتافت و در دم واپسين اين ابياترا بر حاضران خوانده ديگر دم نزد بيت : ز دار الملك جان روزى بشهرستان تن رفتم * نبودم مدتى آنجا وز آنجا در وطن رفتم غلام خواجه بودم من بر او عاصى شدم چندى * بنزد خواجه اينك رو نهاده با كفن رفتم همايون طاير قدسم مقفس گشته يكچندى * قفس بشكست و من پرواز كردم زين چمن رفتم حريفانرا بگو ساقى كه آخر گشت دور ما * شما را باد اينمجلس بكام دل كه من رفتم و خواجه سلمان در شدت آنواقعه گويد نظم : اى فلك آهسته رو كارى نه آسان كردهء * ملك ايران را بمرگ شاه ويران كردهء